تبليغاتX
سراچه
اجتماعی اخلاقی علمی تفریحی
 

 سراچه    sarache.blogfa.com

اینم از اون چیزائیه که آدم دوست داره تو خونه اش داشته باشه  برای اونا که از کار روزانه حسابی خسته شدن و توان بالا رفتن از پله رو ندارن یا برای پدربزرگ و مادر بزرگ ها که بالا و پائین رفتن از پله براشون مشکله خیلی میتونه کارساز باشه.فقط کافیه محکم روش بشینید و براحتی به طبقه بالاتر برین.این وسیله تا وزن ۱۵۵ کیلوگرم رو میتونه تحمل کنه و فاصله ۶ متر بالا و پائین بره. همونطور که در عکس ها معلومه بسیار جالب و زیبا طراحی شده فقط تنها جای نگرانی اینه که بچه ها از اون بجای اسباب بازی استفاده کنن و خدای ناکرده از روش بیفتن.به هرحال در خیلی موارد وسیله  مفیدی است.  

سراچه    sarache.blogfa.com

 

سراچه   sarache.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 12:38  توسط معین  | 

کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش کاری بکند
پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت

یک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد
به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد یک کتاب مقدس، یک سکه طلا و یک بطرى مشروب .
کشیش پیش خود گفت : « من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید
آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد 
اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست، اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست، امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .
.مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت
در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد

و یک راست راهى اتاقش شد، کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند .
کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد، سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . 

 


کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت
 :

« خداي من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سياستمدار خواهد شد ! »

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 10:59  توسط معین  |