تبليغاتX
سراچه
اجتماعی اخلاقی علمی تفریحی
 مطلب جالبی به نقل از استاد ارجمند دكتر محمد جواد شريعت در سایت انتخاب دیدم در مورد اینکه چرا ادای نماز به زبان فارسی درست نمی باشد  که حکایت خواندنی و پندآموزی به نظرم آمد و عینا در اینجا آورده شده است.

*********************

حكیم فرزانه، فقیه بزرگوار و معلم اخلاق حضرت آیت ‏الله العظمى حاج‏ آقا رحیم ارباب از علماى بزرگ اصفهان و استادى مسلم در تمام علوم اسلامى متداول از جمله حكمت، ادبیات، تفسیر، كلام، هیئت، ریاضى و فقه و اصول بود. آن بزرگوار علاوه بر دانش سرشار، فردى عارف، پركار، مؤدب، متواضع و در مجموع الگو و نمونه‏اى از یك انسان كامل بوده، همواره رفتار و برخوردهاى ایشان با مردم زبانزد خاص و عام است.


سال یكهزار و سیصد و سى و دو شمسى بود، من و عده‏ اى از جوانان پرشور آن روزگار پس از تبادل ‏نظر و بحث و مشاجره به این نتیجه رسیده بودیم كه چه دلیلى دارد كه ما نماز را به عربى بخوانیم؟ چرا نماز را به زبان فارسى نخوانیم؟ و عاقبت تصمیم گرفتیم كه نماز را به فارسى بخوانیم و همین‏كار را هم كردیم. والدین، كم‏كم از این موضوع آگاهى یافتند و به فكر چاره افتادند. آنها هم پس از تبادل‏ نظر با یكدیگر تصمیم گرفتند كه اول خودشان با نصیحت كردن ما را از این كار باز دارند و اگر مؤثر نبود راه دیگرى برگزینند، چون پند دادن آنها مؤثر نیفتاد روزى ما را به نزد یكى از روحانیون آن زمان بردند و آن فرد روحانى وقتى فهمید ما به زبان فارسى نماز مى‏خوانیم به طرز اهانت‏ آمیزى، ما را كافر و نجس خواند. و این عمل او ما را در كارمان راسخ‏تر و مصرتر ساخت. عاقبت یكى از پدران، آنها را یعنى والدین دیگر افراد را به این فكر انداخت كه ما را به محضر حضرت آیت‏ الله حاج ‏آقا رحیم ارباب ببرند و این فكر مورد تأیید قرار گرفت و روزى آنها نزد حضرت ایشان مى‏روند و موضوع را با ایشان درمیان مى‏گذارند و ایشان دستور مى‏دهند كه در وقت معینى ما را به خدمت آقاى ارباب راهنمائى كنند.
 
    در روز موعود ما را كه تقریباً پانزده نفر مى‏شدیم به محضر مبارك ایشان بردند. در همان لحظه اول چهره نورانى و لبان خندان ایشان ما را مجذوب خود ساخت و آن بزرگمرد را غیر از دیگران یافتیم و دانستیم كه اكنون با شخصیتى استثنایى مواجه هستیم. ایشان در آغاز دستور پذیرایى از همه ما را صادر فرمودند، سپس رو به والدین ما كردند و فرمودند شما كه نماز را به فارسى نمى‏خوانید فعلاً تشریف ببرید و ما را با فرزندانتان تنها بگذارید. وقتى آنها رفتند حضرت آیت‏ الله ارباب رو به ما كردند و فرمودند بهتر است شما یكى‏یكى خودتان را به من معرفى كنید و هر كدام بگوئید كه در چه سطح تحصیلى هستید و در چه رشته‏ اى درس مى‏خوانید.


 

پس از آن كه امر ایشان را اطاعت كردیم، به تناسب رشته و كلاس هر كدام از ما پرسشهاى علمى طرح كردند و از درس هایى از قبیل جبر و مثلثات و فیزیك و شیمى و علوم طبیعى مسائلى پرسیدند كه پاسخ اغلب آنها از عهده درس هاى نیم‏ بندى كه ما خوانده بودیم خارج بود، اما هر یك از ما از عهده پاسخ پرسشهاى ایشان برنمى‏آمد، با اظهار لطف حضرت ارباب مواجه مى‏شد كه با لحن پدرانه‏ اى پاسخ درست آن پرسشها را خودشان مى‏فرمودند.


 

اكنون ما مى‏فهمیم كه ایشان با طرح این سئوالات قصد داشتند ما را خلع سلاح كنند و به ما بفهمانند كه آن دروس جدیدى را كه شما مى‏خوانید من بهترش را مى‏دانم ولى به آنها مغرور نشده‏ام. پس از اینكه همه ما را خلع سلاح كردند به موضوع اصلى پرداختند و فرمودند: والدین شما نگران شده‏اند كه شما نمازتان را به فارسى مى‏خوانید، آنها نمى‏دانند كه من كسانى را مى‏شناسم كه، نعوذبالله، اصلاً نماز نمى‏خوانند.


 

شما جوانان پاك اعتقادى هستید كه هم اهل دین هستید و هم اهل همت. من در جوانى مى‏خواستم مثل شما نماز را به فارسى بخوانم اما مشكلاتى پیش آمد كه نتوانستم به این خواسته جامه عمل بپوشم، اكنون شما به خواسته دوران جوانى من لباس عمل پوشانیده‏ اید، آفرین به همت شما. اما من در آن روزگار به اولین مشكلى كه برخوردم ترجمه صحیح سوره حمد بود كه لابد شما آن مشكل را حل كرده‏اید.


 

 اكنون یك نفر از شما كه از دیگران بیشر مسلط است به من جواب دهد كه بسم ‏الله الرحمن الرحیم را چگونه ترجمه كرده است. یكى از ما به عادت محصلین دستش را بالا گرفت و داوطلب پاسخ به حضرت آیت‏ الله ارباب شد. جناب ایشان با لبخند فرمودند كه خوب شد كه طرف مباحثه ما یك نفر است، زیرا من از عهده پانزده جوان نیرومند برنمى‏آمدم. بعد رو به آن جوان كردند و فرمودند: خوب بفرمائید كه بسم‏ الله را چگونه ترجمه كرده‏اید؟ آن جوان گفت بسم‏ الله الرحمن الرحیم را طبق عادت جارى ترجمه كرده‏ایم: به نام خداوند بخشنده مهربان.


 

حضرت ارباب با لبخندى فرمودند: گمان نكنم كه ترجمه درست بسم‏ الله چنین باشد. در مورد «بسم» ترجمه «به ‏نام» عیبى ندارد. اما «الله» قابل ترجمه نیست زیرا اسم عَلَم (=خاص) است براى خدا و اسم عَلَم را نمى‏توان ترجمه كرد. مثلاً اگر اسم كسى «حسن» باشد نمى‏توان به او گفت «زیبا». درست است كه ترجمه «حسن» زیباست اما اگر به آقاى حسن بگوئیم آقاى زیبا حتماً خوشش نمى‏آید. كلمه الله اسم خاص است كه مسلمانان بر ذات خداوند متعال اطلاق مى‏كنند، همان‏گونه كه یهود خداى متعال را «یهوه» و زردشتیان «اهورامزدا» مى‏گویند. بنابراین نمى‏توان «الله» را ترجمه كرد، بلكه باید همان لفظ جلاله را به كار برد. خوب «رحمن» را چگونه ترجمه كرده‏ اید؟


 

رفیق ما پاسخ داد كه رحمن را بخشنده معنى كرده‏ایم. حضرت ارباب فرمودند كه این ترجمه بد نیست ولى كامل هم نیست زیرا رحمن یكى از صفات خداست كه شمول رحمت و بخشندگى او را مى‏رساند و این شمول در كلمه بخشنده نیست، یعنى در حقیقت رحمن یعنى خدائى كه در این دنیا هم بر مؤمن و هم بر كافر رحم مى‏كند و همه را در كنف لطف و بخشندگى خود قرار مى‏دهد از جمله آن كه نعمت رزق و سلامت جسم و امثال آن عطا مى‏فرماید.


 

در هر حال ترجمه بخشنده براى رحمن در حد كمال ترجمه نیست. خوب، رحیم را چطور ترجمه كرده‏ اید؟ رفیق ما جواب داد كه رحیم را به «مهربان» ترجمه كرده ‏ایم. حضرت آیت‏ الله ارباب فرمودند: اگر مقصودتان از رحیم من بودم (چون نام مبارك ایشان رحیم بود) بدم نمى‏آمد كه اسم مرا به «مهربان» برگردانید؛ اما چون رحیم كلمه‏ اى قرآنى و نام پروردگار است باید آن را غلط معنى نكنیم. باز هم اگر آن را به «بخشاینده» ترجمه كرده بودید راهى به دهى مى‏برد، زیرا رحیم یعنى خدایى كه در آن دنیا گناهان مؤمنان را عفو مى‏كند و صفت «بخشایندگى» تا حدودى این معنى را مى‏رساند. بنابر آنچه گفته شد معلوم شد كه آنچه در ترجمه «بسم ‏الله» آورده‏اید بد نیست ولى كامل نیست و از جهتى نیز در آن اشتباهاتى هست، و من هم در دوران جوانى كه چنین قصدى را داشتم به همین مشكلات برخورد كردم و از خواندن نماز به فارسى منصرف شدم، تازه این فقط آیه اول سوره حمد بود اگر به بقیه آیات بپردازیم موضوع خیلى غامض‏تر از این خواهد شد. اما من عقیده دارم شما اگر باز هم به این امر اصرار دارید، دست از نماز خواندن به فارسى بر ندارید، زیرا خواندنش بهتر از نخواندن نماز به‏ طور كلى است.
 
    در اینجا، همگى شرمنده و منفعل و شكست‏ خورده به حال عجز و التماس از حضرت ایشان عذرخواهى مى‏كردیم و قول مى‏دادیم كه دیگر نمازمان را به فارسى نخوانیم و نمازهاى گذشته را نیز اعاده كنیم، اما ایشان مى‏فرمودند كه من نگفتم نماز به عربى بخوانید، هرطور دلتان مى‏خواهد نماز بخوانید، من فقط مشكلات این كار را براى شما شرح دادم.


 

ولى ما همه عاجزانه از پیشگاه ایشان طلب بخشایش مى‏كردیم و از كار خود اظهار پشیمانى مى‏نمودیم. حضرت آیت‏ الله ارباب با تعارف میوه و شیرینى مجلس را به پایان بردند و ما همگى دست مبارك ایشان را بوسیدیم و در حالیكه ایشان تا دم در ما را بدرقه مى‏كردند از ایشان خداحافظى كردیم و در دل به عظمت شخصیت ایشان آفرین مى‏گفتیم و خوشحال بودیم كه افتخارى چنین نصیب ما شد كه با چنین شخصیتى ملاقات كنیم. نمازها را اعاده كردیم و دست از كار جاهلانه خود برداشتیم بنده از آن به بعد گاه گاهى به حضور آن جناب مى‏رسیدم و از خرمن علم و فضیلت ایشان خوشه ‏ها برمى‏چیدم.


 

وقتى در دوره دكترى زبان و ادبیات فارسى دانشگاه تهران به تحصیل مشغول بودم، گاهى حامل نامه‏ ها و پیغامهاى استاد فقید، مرحوم بدیع‏ الزمان فروزانفر براى ایشان مى‏شدم و پاسخهاى كتبى و شفاهى حضرت آیت ‏الله را براى آن استاد فقید مى‏بردم و این خود افتخارى براى بنده بود.


 

گاهى نیز ورقه‏ هاى استفتائى كه به محضر آن حضرت رسیده بود روى هم انباشته مى‏شد و آن جناب دستور مى‏دادند كه آنها را بخوانم و پاسخ آنها را طبق نظر آن حضرت بنویسم و پس از خواندن پاسخ اگر اشتباهى نداشت آن را مهر مى‏كردند كه در این مرحله با بزرگواریهاى زیاد از سوى آن حضرت مواجه شدم كه اكنون مجال بیان آنها فراهم نیست. خدایش بیامرزد و او را غریق دریاى رحمت خویش كند. «انّه كریمٌ رحیم».
 
از سایت : انتخاب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 9:11  توسط معین  | 

احسان ناظم بكايي:

1- رنگ به رنگ: تمام لباس‌هاي سريال از رنگ‌هاي شاد است؛ آن‌قدر هم تميزند که انگار نه انگار الان 500 سال قبل است و خبري از ماشين لباسشويي‌هاي کره‌اي نيست!

پوشيدگي لباس‌ها هم باعث مي‌شود تا نگاه خانم‌هاي ايراني به آنها جلب شود . مدل‌هاي مو و نوع آرايش هم جالب است.

2- اصل، غذاست: غذا در هيچ فيلم و سريالي اين‌قدرجدي گرفته نمي‌شود؛ غذايي که براي ما ايراني‌ها حتي از نان شب هم مهم‌تر است! کافي است بانوي آشپزخانه‌اي به جاي نمک در غذاي عاليجناب فلفل بريزد تا بيندازندش در گوني وخلاصش کنند! (فيلم‌هاي غذا محور مثل «کافه ترانزيت» و «ماهي‌ها عاشق مي‌شوند» هم هميشه مورد توجه قرار مي‌گيرند). آشپزي کره‌اي جواهري در قصر با اينکه اجق وجق است ولي تقلاي بانوان آشپزخانه‌اش براي خانم‌هاي ايراني آشناست؛ به‌خصوص هنگام حمله قوم شوهر!

3- خاله زنک بازي: شايد مهم‌ترين ويژگي يانگوم و دوستان شادش همين باشد. همه در حال زيراب‌زني هستند و سر يک پياله سس خرمالو همديگر را مي‌فروشند. اين جر و بحث‌ها آن‌قدر کشدار است که بعضي جاها خيلي فانتزي به نظر مي‌رسد و ذهن را مشغول نمي‌کند. همه چيز به شدت رو است؛ از عصبانيت‌هاي بانو چويي تا مظلوميت توأم با خنگي يانگوم.

4- پيچيدگي ندارد: حتي خبره‌ترين آب‌بندهاي داخلي هم نمي‌توانند سريالي بسازند که حداقل 10قسمتش راجع به مسابقه آشپزي بين 2گروه بوده و در 3 قسمتش فقط ملکه فکر کند که اسم چه غذايي را بگويد، يا در چند قسمت، خط داستان، طرز تهيه سس خرمالو باشد.

5- يانگوم: قيافه معصومانه او، پشتکار عجيب و اهداف درپيت‌اش واقعا نكته‌هاي جذابي هستند. او تلاش مي‌کند تا پيش عاليجناب برود، بعد وقتي به هدفش مي‌رسد، جانش بالا مي‌آيد تا حرف بزند.

6- جمع نسوان: سريال جواهري در قصر چند تا نقش مرد دارد؟ احتمالا به 10 نفر هم نمي‌رسند. تمام نقش‌هاي اصلي زن هستند به جز افسر مين‌جو و تا حدي عاليجناب. جالب اينجاست كه مردها هم رفتار زنانه‌اي دارند، وارد بحث‌هاي خاله‌زنكي مي‌شوند، برايشان مسائل آشپزي مهم است، داخل خانه‌اند، فال‌گوش مي‌ايستند و... اين يك حقه قديمي است كه اگر خانم‌ها را بتوانيد پاي تلويزيون بنشانيد، همه خانواده را هم مي‌توانيد بنشانيد.

7- حريم خصوصي جذاب: هميشه براي ما روابط و اتفاقات در جاهايي كه به آن دسترسي نداريم جذاب است؛ آن هم روابط داخل قصرها. جواهري در قصر همه‌اش راجع به همين روابط است كه از ديد مردم عادي پنهان بوده و در نتيجه بامزه است. مراحل ترقي در دربار، آن هم توسط يك زن كه معمولا هميشه در سيستم‌هاي درباري ديده نمي‌شود، لااقل شاخك‌ها را تكان مي‌دهد تا كنجكاو شويم.

8- جوزدگي: كافي است در يك جمع، 2 نفر با شوق و ذوق يانگوم را چهار چشمي ببينند تا شوت‌ترين اعضاي جمع با تعجب بپرسند: «اين چيه مي‌بينيد؟» و اين‌طوري با تعريف‌هاي عجيب و غريب طرفدارها، به بيننده‌هاي سريال اضافه ‌‌ شود. تازه كافي است در محل كار، مدرسه و دانشگاه،چند نفر عشق يانگوم به پست‌‌تان بخورند؛ آن‌قدر حرف مي‌زنند تا حس كنجكاوي‌تان را تحريك كنند. به هر حال يانگوميسم، موج تازه مملكت است و نبايد عقب ماند.


9- دوبله عالي: جواهري در قصر با اينكه بازيگران زيادي دارد، اما در تعداد دوبلورها و به‌خصوص دوبلور زن، كم نياورده. دوبله عالي كه توسط آدم‌هاي حرفه‌اي مثل مينو غزنوي (يانگوم)، زهره شكوفنده (گيوم يونگ)، منوچهر والي‌زاده (افسر مين‌جو) و... انجام شده، ارزش كار را بالا برده، ضمن اينكه خاطره صداي غزنوي روي نقش‌هاي اوشين و هانيكو در باورپذيري يك دختر شرقي سختكوش نقش مهمي دارد. به جز دوبله، سانسور كم جواهري در قصر هم به همراهي بيننده‌ كمك كرده؛ هيچ‌‌كدام از قسمت‌ها زير 55 دقيقه نيست.

10- شبيه ما: روابط سريال پرستاران به فرهنگ ما نمي‌خورد اما در اين سريال، روابط شبيه فرهنگ ماست؛ يانگوم در برابر افسر مين‌جو، برخوردهايي شبيه دخترهاي ايراني دارد. احترام هم در جواهري در قصر به شكل اغراق‌شده و زيادي وجود دارد؛ وقتي مادر عاليجناب (مادرشوهر) مي‌آيد، ملكه (همسر) بلند مي‌شود تا او بنشــيند. احــتـرام در محيط‌هاي خانوادگي شرقي شبيه هم است.

 
     

منبع:

همشهری

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 13:9  توسط معین  | 

در حالی که مجری خبر ۲۰:۳۰ شبکه دو نتیجه مسابقه پیکان استقلال را ۳ به ۲ به نفع پیکان اعلام می کند نوشته زیر تصویر نتیجه را برعکس به نفع استقلال نشان می دهد.انگار مسئول زیر نویس طرفدار آبی بوده !

این ویدئو:

این هم عکس:

پیکان استقلال

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 12:8  توسط معین  | 

 

در این دنیای وانفسای حسرت زای بی فردا

                          خدایا عاشقان را غم مده شکرانه اش با من

 

استاد شهریار

 

شهـريار يک عشق اولي آتـشين دارد که خود آن را عشق مجاز ناميده. در اين کوره است که شهـريار گـداخـته و تصـويه مي شود. غالـب غـزلهـاي سوزناک او، که به ذائـقـه عـمـوم خوش آيـنـد است، يادگـار اين دوره است. اين عـشـق مـجاز اسـت کـه در قـصـيـده ( زفاف شاعر ) کـه شب عـروسي معـشوقه هـم هـست، با يک قوس صعـودي اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفاني و الهـي تـبديل مي شود. ولي به قـول خودش مـدتي اين عـشق مجاز به حال سکـرات بوده و حسن طبـيـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولي براي او تجـلي کرده و شهـريار هـم با زبان اولي با او صحـبت کرده است. 

استاد سید محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار در سال 1283شمسی در تبریز متولد شدند ایشان فرزند حاج اقا خشگنابی از وکلای درجه اول تبریز که از دانشمندان و اهل ادب بود می باشند

شهریار تحصیلات خود را با خواندن گلستان و نصاب اغاز کردند و سپس تحصیلات متوسطه را در دارالفنون به پایان رساندند و وارد دانشکده طب شدند ولی پس از پنج سال تحصیل کمی قبل از اخذ درجه دکترا دانشکده را ترک کردند و در شهریور ماه 1367 بدرود حیات گفتند و ایشان را در مقبره الشعرای تبریز به خاک سپردند.

 

شرح عاشقی استاد 

شهریار سیکل دوم متوسطه را به پایان رسانده و به اصرار پدر در رشته طب دارالفنون ثبت نام کرده بود به کمک ابوالقاسم شهیار اتاقی در محل سرچشمه اجاره کرد که به مدرسه نزدیک باشد صاحبخانه امیر لشکر عبدالله خان طهماسبی بود شهریار در این خانه با افراد زیادی اشنا میشد که یکی از ان افراد سرهنگ ارتش بود که البته ایشان اهل ذوق و هنر هم بود و هنگامی که از طبع شعر شهریار مطلع شد به او علاقه پیدا کرد و پس از انکه از رشته تحصیلی شهریار با خبر شد علاقه اش به او دو چندان شد و از او خواست در خانه به دخترش درس بدهد و شهریار پذیرفت

شهریار در اتاق خانه سرهنگ منتظر بود پس از چند لحظه دختری زیبا با قامتی بلند وارد اتاق شد و سلام کرد . شهریار سرش را بلند کرد ناگهان تمام بدنش خشک شد چشمانش از تعجب گرد شد همان دختری بود که در رویاهای خود دیده بود دختر که از رفتار شهریار تعجب کرده بود ارام روی صندلی نشست . دست و پای شهریار می لرزید . قلم در دستش بلند نمی شد سرش را پایین انداخت و با صدای ارامی به دختر درس میداد .

جلسات تکرار میشد و شهریار هنوز اسم دختر را نمیدانست ولی در خیالاتش او را پری مینامید . جلسات روز به روز تکرار میشد و شهریار بیشتر عاشق پری میشد یک روز وقتی وارد حیاط خانه سرهنگ شد پشت پنجره اتاق سایه کسی را دید تا شهریار به ان سو نگاه کرد سایه پنهان شد نمی توانست باور کند یعنی پری بود که به استقبال او امده بود و قبلا وارد اتاق شده بود چند بار دیگر این صحنه تکرار شد و پری هم عاشق شهریار شد

تا اینکه سرهنگ و همسرش از این موضوع با خبر شدند و قرار شد تا اتمام درس شهریار و پری ان دو نامزد بمانند . نامش ثریا بود ولی شهریار همچنان او را پری صدا می کرد...

بعد از مدتی پری با یکی از درباریان ازدواج میکنه و شهریار را دستگیر میکنند و به بازداشتگاه میبرند و با وساطت مادر پری از کشتن شهریار جلوگیری میکنند و اون را ازاد میکنند . بعد از مدتی که از ازادی شهریار می گذرد صمیمی ترین دوست شهریار ابوالقاسم شهیار فوت میکنه و شهریار روزبه روز حالش بدتر میشه

... شب بیست و سوم ماه رمضان بود شهریار شب را در یکی از دهات خراسان میگذراند ناگهان سراسیمه از خواب پرید موذن الله اکبر اذان صبح را میگفت خواب حاج میر اقا پدرش را دیده بود که روی کره ماه در حال حرکت است و در حالی که نور ماه تا سینه او را در بر گرفته بود صدای خنده اش در فضا می پیچید دو روز بعد تلگراف فوت پدرش به دستش رسید بعد از تدفین پدر به خراسان برگشت ولی پس از مدتی بیمار شد . بیماریش روز به روز بیشتر می شد امیدی به زنده ماندن نداشت دوستانش او را با ظاهری اشفته و اندامی نحیف به تهران اوردند و در بیمارستان بستری کردند

یک روز صبح در حالی که مثل روزهای گذشته به درختان داخل حیاط بیمارستان خیره مانده بود ناگهان احساس کرد کسی بالای سرش ایستاده است. سرش را به ارامی برگرداند پری را بالای سر خود دید ، مات و مبهوت به چهره او خیره شد نمی توانست باور کند بعد از این همه سال او را می بیند او را که به خاطرش خیلی از چیزها را از دست داده بود و رنجها کشیده بود میخواست رو برگرداند ولی نمی توانست می خواست نفرینش کند ولی محبتش هنوز بر دل او بود لبخندی زد و لبان بی رنگش از هم گشوده شد

                                          حالا چرا

آمدی   جانم   به   قربانت   ولی   حالا   چرا

                                 بی وفا  حالا  که  من  افتاده  ام  از پا چرا

نوشدارویی  و  بعد  از  مرگ   سهراب   امدی

                                سنگدل  این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر  ما  را  مهلت  امروز  و  فردای  تو  نیست

                               من  که  یک  امروز  مهمان  توام  فردا  چرا

نازنینا    ما    به    ناز    تو    جوانی    داده ایم

                               دیگر  اکنون  با  جوانان  نازکن   با   ما   چرا

وه  که   با   این   عمرهای   کوته   بی   اعتبار

                             این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود

                            ای    لب    شیرین    جواب  تلخ سربالا   چرا

ای شب هجران که یکدم درتوچشم من نخفت

                           این  قدر  با  بخت  خواب  الود  من   لالا   چرا

اسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

                          در  شگفتم  من  نمی پاشد  زهم   دنیا   چرا

در  خزان  هجر   گل  ای   بلبل   طبع   حزین

                         خامشی   شرط   وفاداری   بود    غوغا   چرا

شهریارا  بی حبیب  خود  نمی کردی  سفر

                         این   سفر   راه   قیامت   میروی    تنها    چرا

 

هردو گریه می کردند و اشک های شهریار اخرین لکه های کدورت را می شست چهره هایشان گویای زندگی سختشان بود پری بعد از کشته شدن شوهر اول خود با پسر عموی رضاخان ، چراغعلی ، معروف به امیراکرم ازدواج میکند ولی ان ازدواج نیز چندان به طول نمی انجامد و امیراکرم هم از دنیا می رود و پری برای دومین بار در جوانی بیوه می شود

پری چندین بار دیگر به ملاقات شهریار امد و حال شهریار روز به رزو بهتر می شد تا اینکه بهبودی خود را بازیافت و از بیمارستان مرخص شد و در خیابان ژاله( شهدای فعلی) خانه ای اجاره کرد مشغول مرتب کردن اثاثیه خانه جدید بود که صدای در بلند شد شهریار در را باز کرد پری مقابل در بود چهره اش غمگین و افسرده بود وارد خانه شد در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت میخواهم اگر تو قبول داری همسر تو باشم اشک از چشمان شهریار سرازیر شد بعد از این همه سال بعد از این همه سختی چه می توانست به پری بگوید؟

شعر حضرت حافظ را زیر لب زمزمه می کرد

من  از  بیگانگان  هرگز  ننالم

              که با من هرچه کرد ان اشنا کرد

شهریار مدتی مهلت خواست تا در این مورد فکر کند . هرچه با خودش کلنجار رفت حاظر به ازدواج با پری نشد نمیدانست چرا؟ شاید هنوز لکه هایی از کدورت و کینه بر قلب شهریار سنگینی می کرد:

                                      ناله ناکامی

برو  ای  ترک   که   ترک   تو  ستمگر   کردم

                           حیف از ان عمر که در پای تو من سر کردم

عهد  و  پیمان  تو   با   ما   و   وفا   با   دگران

                           ساده  دل من  که قسم های تو  باور کردم

به  خدا  کافر  اگر  بود  به   رحم   امده   بود

                           زان  همه  ناله  که  من پیش  تو کافر کردم

تو  شدی  همسر  اغیار  و  من  از  یار و دیار

                           گشتم  اواره  و  ترک  سر  و  همسر   کردم

زیر    سر   بالش   دیباست   ترا   کی   دانی

                           که  من  از  خار  و  خس  بادیه  بستر  کردم

در  و  دیوار  به  حال  دل   من   زار   گریست

                           هر   کجا   ناله   ناکامی   خود  سر     کردم

در  غمت  داغ  پدر  دیدم  و   چون   در   یتیم

                           اشک    ریزان    هوس   دامن   مادر    کردم

اشک  از  اویزه  گوش  تو   حکایت   می کرد

                           پند  از  این  گوش  پذیرفتم  از  ان  در   کردم

پس از این گوش  فلک  نشنود  افغان کسی

                          که من این  گوش  ز فریاد  و  فغان  کر  کردم

ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در

                         دیده  را  حلقه  صفت   دوخته   بر   در    کردم

شهریارا    به   جفا    کرد  چو   خاکم   پامال

                        ان  که  من  خاک  رهش را به سر افسر  کردم

 

و شاید عشق پری از همان ابتدا عشق به یک دختر نبود شاید گذشت ایام از ان عشق نافرجام عشق پایداری ساخته بود شاید عشقی نامتناهی که شهریار از ان خبر نداشت شاید شهریار دنبال چیز دیگری بود . به هر حال معلوم نبود در قلب پاک شهریار چه می گذشت که او را از این ازدواج باز می داشت به هر حال پری با دلی اندوهبار او را ترک کرد .

 

  (قسمتی از کتاب زندگی شهریار نوشته مظفر سربازی)

 

بر گرفته از  حدیث عشق
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 8:33  توسط معین  | 

استفاده از تکنولوژی جدید در تراشیدن ریش وقتی آینه در دسترس نداشته باشیم.بالاخره اینهم یک راهشه!

sarache.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 16:7  توسط معین  |